عبد الرزاق اللاهيجي
75
گوهر مراد ( فارسى )
و مفهومش نسبت جسم است به مكان ، و اگر اجزاء جسم باشد يا « 1 » اجسام ديگر ، آن را وضع خوانند و مفهومش نسبت اجزاء جسم است بعضى با بعضى و نسبت مجموع با اجسام ديگر « 2 » غير اين جسم ، يعنى نسبت دادن جسم به اين طريق كه فلان جزئش بر بالاى فلان جزء است يا بر تحت اوست يا بر يمين اوست يا بر يسار اوست . و مثل اين ؛ و همچنين نسبت دادن آن جسم كه فوق جسم ديگر است يا تحت اوست و امثال اين ، و اگر آن غير ، تأثير باشد ، پس اگر تأثير كردن در غير باشد آن را فعل خوانند و مفهومش تأثير كردن جسم باشد به تدريج در جسم ديگر چون گرم كردن آتش مر « 3 » آب را ؛ و اگر قبول تأثير كردن باشد از غير ، انفعال خوانند ، چون گرم شدن آب از آتش ، و اگر آن نسبت احاطه كردن و گرد آمدن چيزى باشد مر اين جسم را ، آن را ملك خوانند وجده نيز گويند و مفهومش هيأتى است كه عارض شود جسم را به سبب احاطه چيزى ديگر به او مثل هيأت قبا پوشيدن و دستار بستن و امثال آن . و قدما در مفهوم جده و ملك ، احاطه را شرط ندانند ، بلكه مالك بودن و صاحب بودن و بالجمله جايز بودن كه به لفظ ذو نسبت دهند اعتبار كنند ، خواه محيط باشد و خواه نه . پس هيأتى كه جسم مخروط را به سبب منتهى شدن به نقطه رأس حاصل شود ، نزد قدما ملك باشد و حال آن كه احاطهء نقطه به چيزى ممكن نيست . و اگر آن نسبت ، غير نسبتهاى مذكوره باشد و بالجمله خصوص مفهومى در آن نسبت معتبر نباشد آن را اضافه خوانند . پس عرض اضافى چيزى ديگر باشد و اضافه چيزى ديگر ، و مفهومش بودن چيزى است به حيثيتى كه تصوّر او با تصوّر چيزى ديگر باشد و بدون آن ديگر متعقّل نشود ؛ چون مفهوم ابوّت و
--> ( 1 ) الف : با . ( 2 ) ب ، ج : « ديگر » ندارد . ( 3 ) الف : « مر » ندارد .